همه کارا رو سرو سامون دادم و چمدونم رو نصفه پیچوندم که اگه بشه فردا برم سفر...
میرم خانواده رو ببینم. یکم استراحت کنم بعد از این همه درد و سختی بعد عمل...
دیگه اینکه یکی از نقاشیها رو انجام ندادم، پس نمیتونم برسونم به دست صاحبش. اصن این عمل و این بی نتی همه کارامو ریخت بهم.
به هر حال الان خطر رفع شد و حالم خوبه...
باز خوب شد نتم کم و بیش وصل شد و تونستم یه سری کارامو انجام بدم. حال یه سری از دوستامو بپرسم و از اینجور کارا.
همینا... ففط کم آب خوردم امروز... دیگه خسته شدم از این همه آب خوردن و آنتی بیوتیکهای زیادی... فقط دو سه روز مونده هورااا
آدمی که منفعتطلبه هیچ وقت درست نمیشه...
یادم اومد، تازه حق به جانب هم هستن این آدما. هرموقع اونا جهتشون رو عوض کردن، بقیه هم باید مث اردک پشت سرشون راه برن یا تایید بشن... عادت دارن به دیکته کردن. پذیرش هم که صفر...
حالت تهوع گرفتم یهو!
اول صبحی بعد کلی وقت پیام داده خوابی؟
میگم بیدارم...
بعد میگه چه خبر؟
بعد من اعصاب تکست دادن ندارم که (البته به افرادی)... زنگ زدم بهش!
میگه تو جمعهها چکار میکنی؟ :/
چرا واقعا یه نفر باید دغدغهی ذهنیش این باشه که من چکار میکنم جمعهها :)))
بازم دمش گرم بهم فکر کرده!
یعنیاااااا جوری حبیب از ته دل میخونه، میشنوی صداااااای قلبممممم واسه تو میزنه هر باااااااار.... آدم دلش میخواد هی عاشق بشه....
برم صبحونهی بدونِ پنیر بخورم ... هووووف!
یعنی من چند روز دیگه خودمو با پنیر روزانه مثلثی خفه میکنم...