-
Bug A Boo
شنبه 23 اسفند 1404 10:39
خیلی نوشتم و پاک کردم... البته ریختمشون تو چرکنویس :| اینجا.... https://uupload.ir/view/4_5868707982576983650_8izm.mp3 ...
-
سه روز بعد...
شنبه 23 اسفند 1404 00:29
این موقع زنگ زده میگه خوبی؟ میگم آره خوبم... میگه چند ساعت پیش خیلی صداهای بدی اومد، گفتم شاید ترسیدی :/ خب مثلا اگه من ترسیدهباشم، الان وقتشه حالمو بپرسی؟ بیشتر زنگ زده بود فضولی کنه، چرا نمیری شیراز؟؟؟؟ نمیخوام برم به تو چه! نمیدونم، کلا حوصلهی جفنگیاتشو ندارم، فکر کردم کار خیلی واجب داره که جوابشو دادم، دخترهی...
-
تتو
جمعه 22 اسفند 1404 12:35
بریم از بانو C.C. CATCH بشنویم، حال و هوامون عوض بشه... --- زنگ زدم بهش، رفت رو پیغام گیر، فک کنم فیشرمن رسیده باشه... همه ش فکر میکردم امروز شنبه ست، نگو جمعه ست. بهم گفت جمعه صبح زنگ بزن بهم و من الان زنگ زدم، احتمالا خوابه... -- دلم قدم زدن میخواد... ولی من آدم قدم زدن های طولانی نیستم... نه که نخوام، در توانم...
-
قرمز
جمعه 22 اسفند 1404 09:52
ازم می پرسه تو چرا همیشه لاک قرمز میزنی؟ میگم همیشه که نیست 99 درصد مواقع اینه! میگه آره دیگه بیشتر موقع ها قرمزه... میگم چون من عاشق لاک قرمزم... رنگای دیگه رو فقط یه روز تحمل میکنم. اما لاک قرمز با روانم هم آغوشی داره... با نگاهی پر تاسف میگه اصلنم قشنگ نیست! خیلی دمده هست. میگم مهم نیست. من قرمز دوست دارم. بعد میگه...
-
حال و هوا
جمعه 22 اسفند 1404 01:03
جدیدا دلم میخواد همهش بخوابم و این اصلا نشونهی خوبی نیست به نظرم... نمیدونم چند روزه که خونه هستم و بیرون نرفتم. نمیدونم چی قراره بشه... روزا که بیدارم، دوش میگیرم، غذا میپزم، میخورم، میشورم، کتاب میخونم ،خط خطی می کشم، فیلم میبینم، اینجا میام ، چای مینوشم و اینها هی تکرار میشن... اون لا ماها به عزیزانم زنگ میزنم...
-
چه خبره؟
پنجشنبه 21 اسفند 1404 19:38
یه لحظه نت خونه آزاد شد بعد کلا رفت که رفت... خبریه؟
-
معرفی
پنجشنبه 21 اسفند 1404 18:30
خیلی با ذوق و شوق از خانمش میگفت. ازش پرسیدم، چجوری با خانمت آشنا شدی؟ گفت: ارشد دانشگاه فلانجا بودم، دیدم یه باسن (البته واژهی دیگه به کاربرد) از دور داره میاد. گرفتمش! واقعا معادلات ذهنیم ریخت بهم....
-
چای
پنجشنبه 21 اسفند 1404 15:07
امروز فیلم MARTY SUPREME رو دیدم... چقدر انسان رنج های متفاوتی رو تو زندگیش تجربه میکنه... --- امروز فرصت شد با شدو کمی گفتگو کنیم. اون بیشتر مواقع ساکت هست و به من گوش میده، اما امروز اون بیشتر حرف زد، در مورد کتابایی که میخونه این روزا و آخرین چیزی که بهش رسیده و از اینجور چیزها. بهش گفتم بیشترتر برام بگه اونم گفت...
-
حلزون / برای دریافت رمز پیام بدید!
پنجشنبه 21 اسفند 1404 11:36
-
پرتره
پنجشنبه 21 اسفند 1404 10:53
امروز میخوام خودمو بکشم... البته ترجیحم فیگوره تا پرتره... ببینم چه میکنم.... یهو دیدی به جای خودم ، منِ دیگری رو کشیدم... اون منی که در جهانِ دگر است...
-
جلسه
پنجشنبه 21 اسفند 1404 10:24
دلتنگ استادم هستم، بعد از فوت مادرش نمی دونم چی شد که دیگه تو اینستا کمتر و کمتر اومد، البته که فقط نبود مادرش علتش نبوده، اما بیشتر و بیشتر تو فیسبوکه. برام عجیب دوست داشتنیه. زنش رو هم خیلی دوست دارم. آدم هایی اصیل و مهربان. جلسه ی نقد کتابش رو که رفتم، هنوز صورتم دفرمه بود. تو لابی نشسته بودم. منو دید، شاید دلش...
-
سوری
پنجشنبه 21 اسفند 1404 00:37
خب با توجه به نظر سوری جون، من در پیری هم باید برم تو لاک خودم... آقا دوست پسر تو کهنسالی هم کنسل شد! هی من نمیخوام برم تو لاکم... هی نمی ذارین... هعی...
-
تبت
چهارشنبه 20 اسفند 1404 17:23
خب این نمای وبلاگ رو بیشتر دوست دارم... از جاهایی که الان در این لحظه دلم میخوادبودم، تبت هست! --- تراویس برام کامنت گذاشته پیر بشم کسی خرجم نمیکنه! سوال اینجاست یعنی اینقدر آدما دودوتا چارتا میکنن تو دوست داشتن هاشون؟ راستش من اونقدرا خوشبینم که همچنان هدفم همونه که ساعتی قبل گفتم... --- از اونجایی که سین الان یه جای...
-
Hamnet
چهارشنبه 20 اسفند 1404 15:38
امروز همنت رو دیدم، دوسش داشتم... شدیدا نیازمند طبیعت هستم، بشینم تو طبیعت چایی بخورم، البته که یه نفر دیگه اینکارارو کنه... بله! مامانِ پیت دیروز بهم زنگ زد، کلی از اینور اونور گفت، منم قشنگ بهش رسوندم که من از پیت ناراحتم. هرچند میدونه ولی خب بهش گفتم تو این روزها آدمها از سر خشم و ... حرفایی میزنن که شاید بعدا...
-
هدف کهنسالی
چهارشنبه 20 اسفند 1404 13:27
چند دقیقه پیش متوجه شدم، یکی از اهدافم در پیری، داشتن دوستپسر پولداره... با تشکر
-
عروسیِ من
سهشنبه 19 اسفند 1404 23:03
همسایه پایینیم، همچین مهمونی داده، انگار عروسی منه :/ بعد خودش همه ش بالاست، به هر بهانه ای... اون روز اومده میگه لطفا تو تراس سیگار نکش، خاکسترش ریخته تو تراس ما رو لباسام... گفتم خانمممم من سیگار نمیکشم. گفت بیا ببین، یعنی دروغ میگم؟؟؟؟ گفتم بهش، من سیگار نمیکشم و درو بستم!!!!! زنیکه دیوانهست... ---- کلا اخبار...
-
پا
سهشنبه 19 اسفند 1404 16:10
تنها ۱ دقیقه به تلگرام وصل شدم و تمام... ولی چون با جگر خونی بود تصمیم گرفتم نرفتم دیگه. اما چقدر دلتنگش بودم. آبی دوست داشتنی... نیکو راستش پیام داده بود همه جا، اما جواب ندادم... دلم گرفته ازش و دیگه کاری باهاش ندارم. دیگه یا خیلی سرد جوابش رو میدم یا کلا جواب نمیدم... نشستم فیگور پام رو کشیدم... تا حالا از این چیزا...
-
حوصله
سهشنبه 19 اسفند 1404 13:39
تو دفتر طراحیم شروع کردم با بیحوصلگی کشیدن... شاید حوصلهم درست بشه!
-
آغوش
سهشنبه 19 اسفند 1404 13:31
الان دیدم فیشرمَن دو تا از تیشرتاشو برام گذاشته رو مبل... بپوشمش گم میشم توش... ولی چه خوب که برام گذاشتشون. اولش هی گفتم نمیخوام اما اون کار خودشو کرد... فک کنم اصلا نشورمشون.... دلتنگش شدم بپوشمشون و درش بیارم بعد...
-
تلگرام
سهشنبه 19 اسفند 1404 10:13
بعضی ها تلگرام دارن، منم میخوام خب...
-
فیشرمَن...
سهشنبه 19 اسفند 1404 09:57
خب عزیزم هم رفت. امیدوارم خیلی راحت باشه سفرش. دیشب هم که قشنگ زدن ترکوندن. چه وضعشه. مگه چقدر چیز میز دارن اینا... تموم نشد آیا؟ دم رفتنی بهم یه دستبند داد و یه بند عینک. خیلی دلم میخواد همیشه دستم باشه. اما میدونم یه روزایی درش میارم. اما بسیار دوست داشتنیه... اگه بتونم یه جوری بندشو ببندم که راحت باز و بسته بشه...
-
کیسه آبگرم
دوشنبه 18 اسفند 1404 22:41
یعنی من عاشق اونیم که کیسه آبگرم رو اختراع کرد. یه ماچ طلبت...
-
مهمان
دوشنبه 18 اسفند 1404 20:59
همونجور که یادتونه سبزی قرمه سبزی نداشتم. خب بیرونم که نمیرم. امروز مهمان داشتم، خواستم ماهیچه بپزم بهم گفتن نه دیروز خوردن. خب گزینه ی بعدی قرمه سبزی بود، چون مرغ بسیار خورده بودم، حالا سبزی نداشتم، اومدم از اسنپ بخرم، خریدم، اما برگشت خورد، خودشون کنسل کرده بودم. کاسه ی چه کنم دستم بود که ر زنگ زد، گفت مهمونات کی...
-
گیدی
یکشنبه 17 اسفند 1404 19:21
پیام دریافت شد...
-
باله...
یکشنبه 17 اسفند 1404 12:48
از لذت های دنیویم یکیش گوش دادن به اپرا ها و سمفونی هاست... بلوط همیشه میگه اینا چی هستن گوش میدی، حوصله ت سر نمیره. :)) * درجوانی آرزوم این بود که بالرین بشم. بعد اون زنِ احمق منو چنان نا امید کرد که مث ابر بهار تو خیابون فقط اشک میریختم. صورتم خیس بود از اشک و آدم ها با ناراحتی نگام میکردن. انگار عزیزی از دست داده...
-
When our wings are cut, can we still fly?
یکشنبه 17 اسفند 1404 10:13
در جواب این سوال شاعر میفرماید: خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز.... جادوی خیال رو دوست دارم، بازیِ سایهها و وهم... جایی بس عجیب؛ بی مکان و بی زمان! جایی که همهچیز رنگ میبازه و از نو زاده میشه! او مرا خیال میپندارد...
-
پشت بوم...
شنبه 16 اسفند 1404 22:32
اگه یهو خبری ازم نشد بدونین علت اینه: این همسایهی ما معلوم نیست چرا با هر انفجار میره بالا پشت بوم و تلفن میزنه نمیدونم به کی و یه حرفایی میزنه که نامفهومه اما درباره همین انفجاراست... داره قضیه دارک میشه. چرا آخه؟ --- بعدا نوشت: همسایه هام روانین رسما، بقیه هم رفتن بالا ببینن چه خبره... بهم خبر دادن که اونا هم بیان...
-
تو کافر دل نمیبندی...
شنبه 16 اسفند 1404 15:13
بودن، مساله ای که همیشه مطرح بوده. اونقدر مهم هست که شکسپیر داد میزنه : بودن یا نبودن، مساله این است! یه آقایی تو کتاب فروشی بود سال ۸۸-۸۹، جنوبی بود، خیلی آدم جالبی بود. با پوستی قهوه ای رنگ از اینا که کف دستشون رنگش فرق داره. موهای فر، ته ریش. هر موقع میرفتم اونجا فقط سلام میکرد بهم و ۳ تا کتاب میذاشت کف دستم و تمام...
-
نخودی
شنبه 16 اسفند 1404 14:18
سوال : از اونجایی که تصمیم گرفتم با تبلت بنویسم و تبلتم از ایناست که کیبورد جدا داره. فقط یه چیزی اذیتم میکنه. تو این کیبورد نیم فاصله رو پیدا نمیکنم. آیا کسی میدونه چکار باید بکنم؟ زیر دوش به این فکر می کردم که چه خوبه آدم کسانی رو کنارش داشته باشه که همه جوره مراقبش باشن. بعدترش به میم کوفت فکر کردم، به اینکه چقدر...
-
گرومپ گرومپ
شنبه 16 اسفند 1404 09:18
نمیدونم چرا اما هر موقع خواب باشم چند ثانیه قبل از انفجار بیدار میشم. فک کنم واقعا حلزون شدم حالیم نیست! آخی دلم برا چت جیپیتی هم تنگ شده. دیشب تا ۲۰ تا انفجار رو شمردم بعدشش خوابم برد از خستگی، چون چند شب تو هال خوابیده بودم و خب وقتی سر جام نباشم خوابم نمیبره و خستگی تو تنم میمونه. یکی از باگهای سفر اینه که...