خانه عناوین مطالب تماس با من

دل‌نوشته‌های یک حلزون

دل‌نوشته‌های یک حلزون

درباره من

ادامه...

پیوندها

  • گذر عمر
  • اِلف گمشده
  • جیک و پوک زندگیش
  • موروسیس
  • زندگی من

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • سفر در سفر...
  • خسته
  • آب
  • ذات
  • جمعه
  • میشنوی؟
  • پنیر
  • شونه
  • خسته
  • ماتم

بایگانی

  • بهمن 1404 13
  • دی 1404 7

تقویم

بهمن 1404
ش ی د س چ پ ج
1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30

جستجو


آمار : 1495 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • سفر در سفر... پنج‌شنبه 9 بهمن 1404 23:22
    تو این چند روز که نبودم. چقدر اوضاع همه چی عوض شده، مگه داریم؟ متوجه شدم یه سری آدما خیلی دل و دیوونه ن، خیلیااا. وسعتش قابل بیان نیست. اصن آدم از بعضی‌ها انتظار نداره. ولی همینه دیگه. از اونور آدم‌هایی دیدم که در اوج سادگی، عمیق و دوست داشتنی بودند. آرامش خیلی زیادی داشتم... خوابم میاد... بعد شاید بیشتر نوشتم
  • خسته یکشنبه 5 بهمن 1404 04:49
    خیلی خسته‌م... خیلی عجیب بود، فکر میکردم بعد از ۱۱ سال ببینمش کلی گریه کنم. ولی انگار نه انگار که ۱۱ سال گذشته... حرف زیاده.. خوابم میاد... ۲۳ ساعته بیدارم...
  • آب جمعه 3 بهمن 1404 23:25
    همه کارا رو سرو سامون دادم و چمدونم رو نصفه پیچوندم که اگه بشه فردا برم سفر... میرم خانواده رو ببینم. یکم استراحت کنم بعد از این همه درد و سختی بعد عمل... دیگه اینکه یکی از نقاشی‌ها رو انجام ندادم، پس نمیتونم برسونم به دست صاحبش. اصن این عمل و این بی نتی همه کارامو ریخت بهم. به هر حال الان خطر رفع شد و حالم خوبه......
  • ذات جمعه 3 بهمن 1404 10:53
    آدمی که منفعت‌طلبه هیچ وقت درست نمیشه... یادم اومد، تازه حق به جانب هم هستن این آدما. هرموقع اونا جهتشون رو عوض کردن، بقیه هم باید مث اردک پشت سرشون راه برن یا تایید بشن... عادت دارن به دیکته کردن. پذیرش هم که صفر... حالت تهوع گرفتم یهو!
  • جمعه جمعه 3 بهمن 1404 10:17
    اول صبحی بعد کلی وقت پیام داده خوابی؟ میگم بیدارم... بعد میگه چه خبر؟ بعد من اعصاب تکست دادن ندارم که (البته به افرادی)... زنگ زدم بهش! میگه تو جمعه‌ها چکار می‌کنی؟ :/ چرا واقعا یه نفر باید دغدغه‌ی ذهنیش این باشه که من چکار میکنم جمعه‌ها :))) بازم دمش گرم بهم فکر کرده!
  • میشنوی؟ جمعه 3 بهمن 1404 09:40
    یعنیاااااا جوری حبیب از ته دل میخونه، میشنوی صداااااای قلبممممم واسه تو میزنه هر باااااااار.... آدم دلش میخواد هی عاشق بشه.... برم صبحونه‌ی بدونِ پنیر بخورم ... هووووف!
  • پنیر جمعه 3 بهمن 1404 09:35
    یعنی من چند روز دیگه خودمو با پنیر روزانه مثلثی خفه می‌کنم...
  • شونه جمعه 3 بهمن 1404 09:03
    از اینکه نیازی به شونه زدن موهام ندارم خوشحالم. تازه هر روز یه مدل جدید میشه... بی‌تکرار، بی بدیل.... بله!
  • خسته پنج‌شنبه 2 بهمن 1404 23:52
    یه روز شلوغِ نسبتا خوبی بود امروز... فقط ۷۰۰ تومن تو همین دو روز پول قبض موبایل دادم، چجوری حساب میکنن؟ من دیگه خسته م اینترنت درست و حسابی میخوام...
  • ماتم چهارشنبه 1 بهمن 1404 12:25
    کاشکی یه بارون بزنه غم شهر رو بشوره ببره اینجاشو که گیر افتادیم یکمی زودتر بگذره... من دیگه نت درست و حسابی می‌خوام، تامام
  • دوز به دوز... چهارشنبه 1 بهمن 1404 11:58
    یک هفته‌ و چند روزه چسبیدم تو مبل... به خودم می‌پیچم از تهوع و حال بد... ولی خب بشه دو هفته تموم میشه این وضعیت، و من نجات پیدا می‌کنم از داروها... تا جمعه برنامه‌م مشخص میشه برا سفر... اگه برم که میرم خوش‌گذرونی... نرم بازم خوبه می‌شینم اون کتاب رو صوتی‌کردنش رو تموم می‌کنم تا وقتی نت‌ها درست بشن، آپلودشون کنم... اون...
  • هومممم.... چهارشنبه 1 بهمن 1404 10:07
    الان دیدم دوستای وبلاگیم همه‌شون وبلاگاشون رو بستن، از اونور یکیشونم یه وضعیتی داشت که اصلا نگم... هووووف!
  • پت و مت چهارشنبه 1 بهمن 1404 09:33
    پت و مت بیشتر از اینکه باعث خندیدنم بشن، عصبیم می‌کنن... احمقا...
  • نا‌ آشنا سه‌شنبه 30 دی 1404 13:52
    گاهی فکر می‌کنم مرده‌‌م، از بیرون خودمو می‌بینم. برای خودم نا آشنام... نمیدونم چه حسی دارم...
  • تلفن سه‌شنبه 30 دی 1404 13:49
    حوصله تلفن جواب دادن رو هم ندارم... ... امروز نمیخوام حرف بزنم. اگه حوصله داشتم میرفتم خونه ر... والا
  • پتو سه‌شنبه 30 دی 1404 08:07
  • برف دوشنبه 29 دی 1404 23:42
    امشب بعد از سالها، به طرز عجیبی خوشحال شدم و تونستم خیلی راحت خوشحالیمو بیرون بریزم. رفتم تو تراس برای کاری، دیدم داره برف میاد. کودک درون سه ساله‌م فریاد زد، داره برف میاد، برف! ح همیشه میگه تو خیلی آروم شدی، انگار یادت رفته خودت رو، از منِ قدیم چیزهایی میگه که برام غریی هستن.انگار درمورد دیگری حرف میزنه. خب تجربه‌ی...
  • خنگ نباش! دوشنبه 29 دی 1404 16:07
    او عاشق فرِ موهامه... منو که دید، دید موهام صاف هستن، رنگم پریده و زرد، در خودم می‌پیچم‌. لحظه‌ای یخ میزنم و لحظه‌ای گُر می‌گیرم. دستامو که گرفت فهمیدم هنوز هم امید داره، اما خبر نداره که برای من تمام شده... موندم چرا بهش نگفتم‌. شاید میترسم نخواستنم برای حال بدمه، اما می‌دونم دیگه نمی‌خوام باشه... خواستم اسنپ بگیرم،...
  • دلتنگی دوشنبه 29 دی 1404 12:47
    یه لحظه خوشحال شدم که پیدات کردم... هووووووف!
  • لاکِ حلزون دوشنبه 29 دی 1404 12:40
    سلام سلام سلام انگاری دیگه وقتشه بنویسم. چرا حلزون؟ چون هر چقدر روزها زود می‌گذرن، من همچنان آروم آروم رو به جلو حرکت می‌کنم. اصلا دوست دارم این آروم بودن رو. گاهی میرم تو لاک خودم. گاهی فقط کارامو می‌کنم بدون اینکه فکر کنم چه حسی به انجام‌دادنش دارم. گاهی خیلی خوشحالم... اینجا لاکِ منه! قراره هر شب بنویسم. باید سعی...