نا‌ آشنا

گاهی فکر می‌کنم مرده‌‌م، از بیرون خودمو می‌بینم. برای خودم نا آشنام... نمیدونم چه حسی دارم...

تلفن

حوصله تلفن جواب دادن رو هم ندارم... 

... 

امروز نمیخوام حرف بزنم. 

اگه حوصله داشتم میرفتم خونه ر... والا

پتو

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

برف

امشب بعد از سالها، به طرز عجیبی خوشحال شدم و تونستم خیلی راحت خوشحالیمو بیرون بریزم. 

رفتم تو تراس برای کاری، دیدم داره برف میاد. کودک درون سه ساله‌م فریاد زد، داره برف میاد، برف!

ح همیشه میگه تو خیلی آروم شدی، انگار یادت رفته خودت رو، از منِ قدیم چیزهایی میگه که برام غریی هستن.انگار درمورد دیگری حرف میزنه. 

خب تجربه‌ی زیستی خیلی تاثیر میذاره رو آدم. 


اما امشب بی پروا تر از قبل شادیم رو فریاد زدم...

خنگ نباش!

او عاشق فرِ موهامه...

منو که دید، دید موهام صاف هستن، رنگم پریده و زرد، در خودم می‌پیچم‌. لحظه‌ای یخ میزنم و لحظه‌ای گُر می‌گیرم. 

دستامو که گرفت فهمیدم هنوز هم امید داره، اما خبر نداره که برای من تمام شده... 

موندم چرا بهش نگفتم‌. شاید میترسم نخواستنم برای حال بدمه، اما می‌دونم دیگه نمی‌خوام باشه... 


خواستم اسنپ بگیرم، بهم گفت چقدر تو خنگی! می‌رسونمت.

از دیروز دارم به این جمله‌ش فکر می‌کنم. اولش بهم برخورد اما سکوت کردم. دارم بهش عمیق فکر میکنم. 

اینکه من همیشه شرایط بقیه رو در نظر می‌گیرم و هیچ توقعی از بقیه ندارم، می‌تونه خودش یه هشدار باشه.

رو این باید کار کنم.