پریروز منو دعوت کرد صبحونه. رفتم. سالهاست باهم دوستیم، یه جا دستامو گرفت و انگشتامو نوازش میکرد، گفت تو خیلی متفاوتی. گفتم چطور؟ من معمولیترینم.
گفت تو بلدی بودن رو...
و من گریه کردم. گریه کردم به حال خودم...
امروز زنگ زده میگه خوبی؟
میگم آره خوبم. گفت اماخوب نبودی...
گفتم آره گم شدم...
دید حرفی نمیزنم. مث اون روز که صبحونه رو خوردم و شنیدمش و برگشتم...
بهم گفت اسم این کیفت چیه؟ با تعجب نگاش کردم...
گفت آخه تو همیشه برا همه چی اسمای عجیب غریب میذاری.
سیلی محکمی بود رو صورتم، چقدر اون من از من الان دوره...
گفتم نمیدونم...
چی میشه که آدم از خودش دور بشه؟ نشناسه خودش رو...