خب این نمای وبلاگ رو بیشتر دوست دارم...
از جاهایی که الان در این لحظه دلم میخوادبودم، تبت هست!
---
تراویس برام کامنت گذاشته پیر بشم کسی خرجم نمیکنه!
سوال اینجاست یعنی اینقدر آدما دودوتا چارتا میکنن تو دوست داشتن هاشون؟
راستش من اونقدرا خوشبینم که همچنان هدفم همونه که ساعتی قبل گفتم...
---
از اونجایی که سین الان یه جای خوش آب و هواست، و میتونه بعد از کارش اندکی در دل طبیعت باشه، بهش حسودیم میشه...
باید برای سین هم یه اسم پیدا کنم، دوست ندارم بهش بگم سین.
اسمش رو میذارم ...اومممممم... شاید شَدو/ Shadow بهترین و مناسبت ترین باشه.آره شدو خوبه!
امروز همنت رو دیدم، دوسش داشتم...
شدیدا نیازمند طبیعت هستم، بشینم تو طبیعت چایی بخورم، البته که یه نفر دیگه اینکارارو کنه... بله!
مامانِ پیت دیروز بهم زنگ زد، کلی از اینور اونور گفت، منم قشنگ بهش رسوندم که من از پیت ناراحتم. هرچند میدونه ولی خب بهش گفتم تو این روزها آدمها از سر خشم و ... حرفایی میزنن که شاید بعدا پشیمون بشن. اما میدونی چی میشه؟ اون آدما دیگه برام ارزشی ندارن...
پیت کسیه که نمیشه گفت برام میمیره، اما دوستم داره، سالهاست، و خب علاوه بر اینکه هیچوقت نمیشه باهم باشیم، من هم نمیخوام.
آخرین بار زود دوید در خونه بابا رو برام باز کرد، بیهوا گفتم خودم درو باز میکردم، مرسی .
گفت همیشه برات درو باز میکنم...
میدونم هم آرزوش چیه، اما اون آرزوش رو به گور میبره!
اما آرزو بر جوانان عیب نیست...
حالا شاید تو پیری بهش گفتم بیاد دوست پسرم بشه ، پولدارم هست..:)))
زیادی تو خونه موندن جنون میاره... خدا رحم کنه بهم.