زندگی در عین معناداشتن برام هیچ و پوچه...
همیشه میدونم تهش هیچ هست.
۱۹ سال پیش تو وبلاگم نوشتم زندگی یک هیچ بزرگ است...
گاهی میگم در اوج بی عقلی، عقلم میرسیدهها.
فک کن سالها گذشته؛ پر از اتفاقهایی که نگم براته...
ولی همچنان هستم، چنان ذوق دارم برای زندگی کردن که در کمتر کسی دیدم...
نه ذوق الکی، از جون و دل و این به این معنا نیست که مرگ برام ترسناکه نه، صرفا چون چند سالیست از مرگ برگشتم و میدونم از مرگ بدتر هم هست، سعی کردم و میکنم زندگی کنم بیشتر و بیشتر...
اما از اون اتفاق به بعد، من خیلی آرومتر شدم. بیشتر دیدم، بیشتر شنیدم، بیشتر دوست داشتم، بیشتر سکوت کردم، بیشتر فکر کردم...
بهای سنگینی دادم تا چیزهایی رو یاد بگیرم که منِ الان رو شکل داده.
از بنی ممنونم، که همون سالها بهم گفت طاعون کامو رو بخونم و بعدش تهوع سارتر... حتی شماره شو ندارم. از گردالی ممنونم که کلی کتاب خوب معرفی میکرد بهم همیشه، از استاد ممنونم که ساعتها با هم گفتگو میکردیم و هی برام پنجره باز میکرد ...
از خیلی ها ممنونم... و چقدر بده که به همهشون یه بغل گنده بدهکارم.
به قول شاعر، لحظههای بی قصه رو طاقت ندارم...
خوشحالم که زندگیم پر از قصهست.
مکالمات این روزهام صرفا احوال پرسیه، و چه دلچسبه.
فقط موندم اون چرا یک بار هم زنگ نزد...
من بارها خواستم زنگ بزنم بهش اما گفتم یکم صبر کن. ببین اون اصن زنگ میزنه...
اما همونجور که میم میگه برای اون اصلا مهم نیستم. من که نمیدونم تو سرش چیه و اون قضیه رو از چه ور میبینه اما باورم اینه که اگه کسی میگه دوستم داره، تو این وضعیت هرچقدر هم من بد، نهایت یه پیام میداد...
من دوستداشتن رو از کسی یاد گرفتم که داد زدم سرش و بهش گفتم نمیخوامت و اون با آرامش نگام کرد و گفت ولی من دوستت دارم حتی وقتی منو نمیخوای...
---
ادامهنوشت : زنگ زدم بهش، انگار نه انگار... خوب بود!
فک کنم خلبان جنگنده عاشقم شده، آخه از دیروز بالا سر خونه ایستاده، خب لعنتی یه گل بارونی، یه قلبی، یه حرکتی، یه چیزی... یکم رمانتیکتر باش!
لعنتیِ پر سر و صدا...
* مث حبیب لیسانسهها که توهم داشت همه عاشقشن :))
میدونه بامیه رو خیلی بیشترتر دوست دارم، دیشب برام یه جعبه بامیه آورد...
چشام که برق میزنن، انگار دنیارو بهش دادی.
"تو" شیرینیِ لحظههای جنگزدهی منی... بامیه 
رو دور کند هستم، و زمان به سرعت از کنارم رد میشه...
---
از وقتی یادم میاد دور و برم به شدت شلوغ بوده و پر هیاهو اما من از همون بچگی یاد گرفتم دنیای خودم رو در ازدحام داشته باشم.
تنهایی چیزیه که خیلی خوب بلدمش و لذت میبرم ازش...
در عین حال یه بعد برونگرا هم دارم.
دوستای زیادی دارم. قطعا صمیمی نیستن اما دوستای واقعی هستن.
از اینا که وقتی باهاشونم زمان از دستم در میره...
دلم خواستشون که...