دل‌نوشته‌های یک حلزون
دل‌نوشته‌های یک حلزون

دل‌نوشته‌های یک حلزون

گیدی

پیام دریافت شد... 

باله...

از لذت های دنیویم یکیش گوش دادن به اپرا ها و سمفونی هاست... 


بلوط همیشه میگه اینا چی هستن گوش میدی، حوصله ت سر نمیره. :))


* درجوانی آرزوم این بود که بالرین بشم. بعد اون زنِ احمق منو چنان نا امید کرد که مث ابر بهار تو خیابون فقط اشک میریختم. صورتم خیس بود از اشک و آدم ها با ناراحتی نگام میکردن. انگار عزیزی از دست داده باشم... 

هنوزم دوست دارم... 

شاید شروع کنم!


چه تصور بامزه ایه، یه حلزونِ بالرین...  هی شاخک هاشو ببره اینور اونور... بره تو لاکش و در بیاد بچرخه... اووووف!

When our wings are cut, can we still fly?

در جواب این سوال شاعر می‌فرماید: 

خیالم 

چون  کبوتر‌های وحشی

می کند پرواز....


جادوی خیال رو دوست دارم، بازیِ سایه‌ها و وهم... 

جایی بس عجیب؛ بی مکان و بی زمان!

جایی که همه‌چیز رنگ می‌بازه و از نو زاده میشه!


او مرا خیال می‌پندارد...