دیگه خودمم نمیدونم حالم چیه...
چند ساعتی بود خبری نبودا، باز صدا میاد...
اگه گذاشتن!
دلم برا آرامش نسبی گذشته تنگ شده.
شما چکار میکنین؟
وقتی آرومه همه چی، بعدش خیلی بد میزنن...
رفتم تو حالت بقا،
در به در لحظههای خوب گذشتهست ذهنم...
به خواب چنگ میرنم، به موزیک، به خاطره، به ...
عجیب تو این وضعیت دلم بغل امن، نوازش و بوس بوسی میخواد، برام لقمه بگیره بذاره دهنم و دورم بگرده و به هیچی به هیچی فکرنکنم. فقط آروم باشم...
روابط منم خیلی جالب بودهها، من دو سه نفر رو خیلی دوست داشتم، خیلی زیاد. اما بعد از مدت طولانی که بودم باهاشون، دو تاشون نخواستن و من بهشون گفتم بدون گفتن دلیل، برن دنبال زندگیشون. و اونی که همه جوره باهم خوبیم، از سمت من شدنی نیست...
و این سه نفر همه جوره، همیشه دوستم داشتن و مث پروانه دورم میچرخیدن.
و من عاشق اینم لوس بشماااااا لوس 
دوست داشتم این روزا کنار سین بودم تا تمام دلهره هامو دونه دونه نوازش میکرد و آروم...
دیروز سبزه کاشتم به نیت سلامتی عزیزانم، هم وطنای خوبم....