دل‌نوشته‌های یک حلزون
دل‌نوشته‌های یک حلزون

دل‌نوشته‌های یک حلزون

جاری

زنگ زده میگه به نظرت جاری کوچیکتر میتونه به جاری بزرگتر دستور بده؟؟؟


ملت رد دادن. مزاحم اینجوری نداشتم...  گفتم چی میگی، به من چه این چیزا، مزاحمم نشو و قطع کردم.


---


بعد از یه سال پیام داده، حالا یادمم نیست سر چی دعوا کردم باهاش... 

از این به بعد باید بنویسم.


---


امروز دیدمش، بهش گفتم اینجوری نمیشه. من این دوست داشتنی که تو میگی رو نمیفهمم. تو اصن وقت نداری ... بیجا می‌کنی میخوای با من باشی!

55 ... پر

شکست عشقی خوردم... ۵۵ بدون دلیل بلاکم کرد. 

بهش گفتم بعد باهات حرف میزنم... اما صبور نبود. (گریه)


اینم از این....

۵۵...

خیلی خوبه، منتظرمم می‌مونه... 

وای خدای من، من از فردا خارجم :)))


لعنتی.. 



۵۵

طرف ۵۵ سالشه، دلش از من جوون‌تره. البته به گفته ی خودش بیش از ۴۰ ساله اروپا زندگی می‌کنه. حیف اهل شوگر ددی نیستم وگرنه مورد خوبی بود..‌ :))

شاید بشه برای کارای دیگه ازش کمک بگیرم. نمیدونم... 


اعتماد به نفسش از پسرای هم سن و سالم ۱۰ هیچ جلو بود... 



آدم‌های متوهم...

دلم می‌خواد برگردم خونه، البته که برگشتنم نزدیکه.


تو این مدت، آدم‌ها رو خیلییی بهتر شناختم. آدم‌های پوچ و نفهمی که ادعای شرف و خوب بودن و فهیم بودن رو دارن ولی اندازه‌ی گاو هم نمی‌فهمن و زورگو و دیکته‌کن هستن... 

خیلی اعصابم سر این موضوع داغونه چون منی که در هیچ جای زندگیم تو کار کسی نه دخالت کردم نه حرفی زدم و تو لاک حلزونیم بودم رو به ناگاه کردن کیسه بوکس روانیشون و اضطرابی بهم وارد کردن که  ۵ روز درد شدیدی تو تنم پیچید... 


متوهم‌های بی سوادِ روان‌پریش!


سفر در سفر...

تو این چند روز که نبودم. چقدر اوضاع همه چی عوض شده، مگه داریم؟


متوجه شدم یه سری آدما خیلی دل و دیوونه ن، خیلیااا. وسعتش قابل بیان نیست. اصن آدم از بعضی‌ها انتظار نداره. ولی همینه دیگه.

از اونور آدم‌هایی دیدم که در اوج سادگی، عمیق و دوست داشتنی بودند. 


آرامش خیلی زیادی داشتم...


خوابم میاد... بعد شاید بیشتر نوشتم‌

خسته

خیلی خسته‌م...


خیلی عجیب بود، فکر میکردم بعد از ۱۱ سال ببینمش کلی گریه کنم. ولی انگار نه انگار که ۱۱ سال گذشته... 


حرف زیاده.. خوابم میاد... ۲۳ ساعته بیدارم... 

آب

همه کارا رو سرو سامون دادم و چمدونم رو نصفه پیچوندم که اگه بشه فردا برم سفر... 

میرم خانواده رو ببینم. یکم استراحت کنم بعد از این همه درد و سختی بعد عمل...

دیگه اینکه یکی از نقاشی‌ها رو انجام ندادم، پس نمیتونم برسونم به دست صاحبش.  اصن این عمل و این بی نتی همه کارامو ریخت بهم. 

به هر حال الان خطر رفع شد و حالم خوبه... 

باز خوب شد نتم کم و بیش وصل شد و تونستم یه سری کارامو انجام بدم. حال یه سری از دوستامو بپرسم و از اینجور کارا.


همینا... ففط کم آب خوردم امروز... دیگه خسته شدم از این همه آب خوردن و آنتی بیوتیک‌های زیادی... فقط دو سه روز مونده هورااا

ذات

آدمی که منفعت‌طلبه هیچ وقت درست نمیشه... 


یادم اومد، تازه حق به جانب هم هستن این آدما. هرموقع اونا جهتشون رو عوض کردن، بقیه هم باید مث اردک پشت سرشون راه برن یا تایید بشن... عادت دارن به دیکته کردن. پذیرش هم که صفر...


حالت تهوع گرفتم یهو!

جمعه

اول صبحی بعد کلی وقت پیام داده خوابی؟ 

میگم بیدارم...

بعد میگه چه خبر؟

بعد من اعصاب تکست دادن ندارم که (البته به افرادی)... زنگ زدم بهش!

میگه تو جمعه‌ها چکار می‌کنی؟ :/


چرا واقعا  یه نفر باید دغدغه‌ی ذهنیش این باشه که من چکار میکنم جمعه‌ها :)))


بازم دمش گرم بهم فکر کرده!