دل‌نوشته‌های یک حلزون
دل‌نوشته‌های یک حلزون

دل‌نوشته‌های یک حلزون

چه خبره؟

یه لحظه نت خونه آزاد شد بعد کلا رفت که رفت... 


خبریه؟

معرفی

خیلی با ذوق و شوق از خانمش می‌گفت.

ازش پرسیدم، چجوری با خانمت آشنا شدی؟ 

گفت: ارشد دانشگاه فلان‌جا بودم، دیدم یه باسن (البته واژه‌ی دیگه به کاربرد)  از دور داره میاد. گرفتمش!


واقعا معادلات ذهنیم ریخت بهم....

چای

امروز فیلم MARTY SUPREME   رو دیدم...

چقدر انسان رنج های متفاوتی رو تو زندگیش تجربه میکنه...


---


امروز فرصت شد با شدو کمی گفتگو کنیم. اون بیشتر مواقع ساکت هست و به من گوش میده، اما امروز اون بیشتر حرف زد، در مورد کتابایی که میخونه این روزا و آخرین چیزی که بهش رسیده و از اینجور چیزها. بهش گفتم بیشترتر برام بگه اونم گفت باشه، اما نمیدونم واقعا در آینده بیشترتر میگه یا نه...


---


خوبه چایی هستا... وگرنه وقتی بیکار میشدیم نمی دونستیم چکار کنیم :)))

حلزون / برای دریافت رمز پیام بدید!

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

پرتره

امروز میخوام خودمو بکشم... 

البته ترجیحم فیگوره تا پرتره...  ببینم چه میکنم....

یهو دیدی به جای خودم ، منِ دیگری رو کشیدم...

اون منی که در جهانِ دگر است...



جلسه

دلتنگ استادم هستم، بعد از فوت مادرش نمی دونم چی شد که دیگه تو اینستا کمتر و کمتر اومد، البته که فقط نبود مادرش علتش نبوده، اما بیشتر و بیشتر تو فیسبوکه. برام عجیب دوست داشتنیه. زنش رو هم خیلی دوست دارم. آدم هایی اصیل و مهربان. 

جلسه ی نقد کتابش رو که رفتم، هنوز صورتم دفرمه بود. تو لابی نشسته بودم. منو دید، شاید دلش میخواست دست بکشه رو صورتم. فقط با نگاهش رد خطوط صورتم رو می گرفت. به لبخند کجم نگاه می کرد. شاید داشت تلاش می کرد منِ قبلی رو به یاد بیاره. شاید از گفتن کلمات عاجز شده بود. با چشمانی پر از اشک ازم تشکر کرد که اومدم...

اولین بارم بود تو همچین جلسه ای حضور پیدا می کردم. نمی دونستم دقیقا چی به چیه... یه جا نشستم.اطرافم پر از آدمهایی بود که بسیار می خواندند و من چون حلزونی کوچک کمی فقط کمی سرم رو آورده بودم بیرون. 

اون آقایی که یادم نیست اسمش رو کاغذهاشو مرتب کرد و جلسه شروع شد. شبیه ایگو بود در موش سر آشپز...

شروع کرد به نقد کردن کتاب. از مقدمه گرفته تااااااااا آخر کتاب.

و من دیدم چه بی رحمانه نقد می کنه... یادمه یه جاییش رو بی خودی داشت می گفت و من دلم میخواست جوابش را بدهم ولی، ولی من میان آن همه بزرگ جرات نکردم. شهامتش را نداشتم... از نظر روحی در ضعیف ترین حال ممکن بودم... می شکستم اگر با لحنی تند جوابم را می داد... صورتم خیس می شد...

وسطای جلسه خانمی دست گذاشت رو شانه هایم و لبخندی مهربان که تا جانم رسوخ کرد نثارم کرد.

در آخر نوبت استاد بود که در آن محاکمه از خودش دفاع کند و چه خوش سخن گفت.

جلسه تمام شد. 


از اون روز سالها میگذره و من دلتنگشونم. سال جدید حتما به دیدنشون میرم، با خانمش که حرف میزنم قلبم براش شکوفه بارون میشه. بعضی ها برام عجیب عزیزند. مهرشان بی کرانه...

سوری

خب با توجه به نظر سوری جون، من در پیری هم باید برم تو لاک خودم...

آقا دوست پسر تو کهنسالی هم کنسل شد!


هی من نمیخوام برم تو لاکم... هی نمی ذارین...


هعی...