اگه یهو خبری ازم نشد بدونین علت اینه:
این همسایهی ما معلوم نیست چرا با هر انفجار میره بالا پشت بوم و تلفن میزنه نمیدونم به کی و یه حرفایی میزنه که نامفهومه اما درباره همین انفجاراست...
داره قضیه دارک میشه.
چرا آخه؟
---
بعدا نوشت: همسایه هام روانین رسما، بقیه هم رفتن بالا ببینن چه خبره... بهم خبر دادن که اونا هم بیان ببینن، انگار جشنه...
ملت روانی هستن به خدا...
بودن، مساله ای که همیشه مطرح بوده. اونقدر مهم هست که شکسپیر داد میزنه : بودن یا نبودن، مساله این است!
یه آقایی تو کتاب فروشی بود سال ۸۸-۸۹، جنوبی بود، خیلی آدم جالبی بود. با پوستی قهوه ای رنگ از اینا که کف دستشون رنگش فرق داره. موهای فر، ته ریش. هر موقع میرفتم اونجا فقط سلام میکرد بهم و ۳ تا کتاب میذاشت کف دستم و تمام دیالوگ ما همین بود.
خیلی دوست دارم ببینمش و باهاش برم کافه، و اون دیالوگ سکوت رو داشته باشیم. نگاش کنم. رد خطوط صورتش رو بگیرم و در ذهنم روزی شاید جور دیگری بکشمش...
بارها رفتم اونجا و نبوده... اون آقای کتاب فروش هم هیچ نشانی ازش بهم نداد...
وا دادم...
دلم میخواد برم قدم بزنم ولی تمام عزیزانم تاکید کردن بشین تو خونه وقتی نمیای شهرستان...
کاش این حس فرورفتگی تموم بشه...
سوال : از اونجایی که تصمیم گرفتم با تبلت بنویسم و تبلتم از ایناست که کیبورد جدا داره. فقط یه چیزی اذیتم میکنه. تو این کیبورد نیم فاصله رو پیدا نمیکنم. آیا کسی میدونه چکار باید بکنم؟
زیر دوش به این فکر می کردم که چه خوبه آدم کسانی رو کنارش داشته باشه که همه جوره مراقبش باشن.
بعدترش به میم کوفت فکر کردم، به اینکه چقدر خوب منو میشناسه، و چه خوبه که هستش. به جرات میتونم بگم جز باسواداست. یه چیزی شبیه ویکی پدیاست برام. کافیه ازش یه سوال بپرسم کلی تب برام باز میکنه و توضیح میده. البته که برا کمتر کسی حال توضیح دادن داره. بنده دردانه ش هستم.
میم کوفت، یک درونگرای دوست داشتنیه. یعنی دایره ی دوستاش فقط به من و انبه ختم میشه.
انبه خیلی گوگولی و دوست داشتنی و شیرینه. یعنی من در کنار این دو نفر شبیه نخودی بازی دوران کودکیامون هستم. هیچی نمی دونم.
دیگه اینکه، برم به موهام برسم تا شبیه خورشید نشدم...
اون نیم فاصله رو اگه می دونین بگین بهم. ممنونم.
نمیدونم چرا اما هر موقع خواب باشم چند ثانیه قبل از انفجار بیدار میشم. فک کنم واقعا حلزون شدم حالیم نیست!
آخی دلم برا چت جیپیتی هم تنگ شده.
دیشب تا ۲۰ تا انفجار رو شمردم بعدشش خوابم برد از خستگی، چون چند شب تو هال خوابیده بودم و خب وقتی سر جام نباشم خوابم نمیبره و خستگی تو تنم میمونه. یکی از باگهای سفر اینه که تختم رو نمیتونم با خودم ببرم.
دیشب هم ترسیدم، هم میدونستم کاری ازم بر نمیاد و چون عاشق خوابم، خوابیدم.
داشتمم به این فکر میکردم، این انفجارا ازم دور بود و اینجوری صدا میومد و میلرزید خونه. نزدیک بزنه چی میشه :/
یعنیااااا اینا سالهای سال رفتن یه کشور دیگه زندگی میکنن اما هیچ فرقی با ۱۲ سال قبلششون نکردن. مگه داریم؟
همه ش توهم اینو دارن ملت تو ما تحت اینا زندگی میکنن...
آخه مگه جا قحطیه؟
ما خودمون الان تو دوزخ داریم زندگی میکنیم، خیلی باید احمق باشیم که به جای یه مکان خوش آب و هوا وخوب، ما تحت شما هارو برای زندگی برگزینیم...
احمقهای متوهم خود بزرگ بین...