دل‌نوشته‌های یک حلزون
دل‌نوشته‌های یک حلزون

دل‌نوشته‌های یک حلزون

عروسیِ من

همسایه پایینیم، همچین مهمونی داده، انگار عروسی منه :/

بعد خودش همه ش بالاست، به هر بهانه ای...

اون روز اومده میگه لطفا تو تراس سیگار نکش، خاکسترش ریخته تو تراس ما رو لباسام...

گفتم خانمممم من سیگار نمی‌کشم. 

گفت بیا ببین، یعنی دروغ می‌گم؟؟؟؟

گفتم بهش، من سیگار نمی‌کشم و درو بستم!!!!!


زنیکه دیوانه‌ست... 

----


کلا اخبار رو دنبال نمی‌کنم، اما این روزا از اینجاhttps://wars-and-history.blogsky.com/ چک می‌کنم. مختصر، جامع و واضح.  


---


داشتم به این فکر میکردم، تمام چک‌آپ‌هام موند برای بعد عید :/

پا

تنها ۱ دقیقه به تلگرام وصل شدم و تمام...

ولی چون با جگر خونی بود تصمیم گرفتم نرفتم دیگه. اما چقدر دلتنگش بودم. آبی دوست داشتنی...


نیکو راستش پیام داده بود همه جا، اما جواب ندادم... 

دلم گرفته ازش و دیگه کاری باهاش ندارم. دیگه یا خیلی سرد جوابش رو میدم یا کلا جواب نمیدم... 



نشستم فیگور پام رو کشیدم... 

تا حالا از این چیزا نکشیدم. به درد فوت فتیشا میخوره :)))



حوصله

تو دفتر طراحیم شروع کردم با بی‌حوصلگی کشیدن... 

شاید حوصله‌م درست بشه!

آغوش

الان دیدم فیشرمَن دو تا از تی‌شرتاشو برام گذاشته رو مبل... 

بپوشمش گم میشم توش... 

ولی چه خوب که برام گذاشتشون. اولش هی گفتم نمیخوام اما اون کار خودشو کرد... 

فک کنم اصلا نشورمشون.‌‌‌... دلتنگش شدم بپوشمشون و درش بیارم بعد...



تلگرام

بعضی ها تلگرام دارن، منم میخوام خب...

فیشرمَن...

خب عزیزم هم رفت. امیدوارم خیلی راحت باشه سفرش.


دیشب هم که قشنگ زدن ترکوندن. چه وضعشه. مگه چقدر چیز میز دارن اینا... تموم نشد آیا؟


دم رفتنی بهم یه دستبند داد و یه بند عینک. خیلی دلم میخواد همیشه دستم باشه. اما میدونم یه روزایی درش میارم. اما بسیار دوست داشتنیه... 

اگه بتونم یه جوری بندشو ببندم که راحت باز و بسته بشه خیلی خوبه.

بهش یه زیر لیوانی دستبافت دادم  دوسش داشت... معمولا اون برای من کلی چیز میز میخره. من خیلی کم... بهم میگه تو فقط خوشحالی کن. 

یه چند تا کتاب هم برام خریده بود...

چقدر دلم تنگ میشه براش، مخصوصا الان که اینترنت ها افتضاح و خرن. 

تو این مدت که بودش، هر موقع کنارم بود به اندازه ی سالهای دوری بغلم کرد، سرمو بوسید، هر لحظه کاری کرد که اون لحظه م قشنگ بشه. دیروز خسته ی خسته بود اما دلش نمیومد که بخوابه... 

از کنار پنجره و در تراس صدای زوزه ی باد میومد. برام درستشون کرد. گفتم من نمیدونشتم درست میشه... 

گفت کار دیگه ای اگه داری تا هستم بگو... اما من دوست داشتم  فقط ببینمش کارای دیگه مهم نبودن. 

خیلی دلتنگشم از الان...


اسمشو میذارم فیشرمن...