گاهی دلم میخواد برم بیشتر و بیشتر تو لاکم، حتی حرف هم نزنم.
فکر میکردم اینجا بنویسم حالم بهتر میشه، حس و حالم بهتر و بهتر میشه، ولی متاسفانه هر کس یه چیزی میگه بهم. از نظر منطقی به هر کسی حق میدم که هر برداشتی کنه از نوشتههام ولی خب من حال توضیح دادن ندارم...
احتمالا دیگه اینجا ننویسم.
یه سری از آدمها هم هیچی ندارن برا ارئه، اما باهوش هستن یا در طول زمان یاد گرفتن که چکار کنن بهتره براشون.
به هر حال خیلیها شبیه طبل تو خالی هستن.
* دلم برای حرف زدن با سین تنگ شده، گفتگوکردن باهاش خیلی شیرینه...
دلم برای الف تنگ شده که جیک و پوک زندگیمونو بگیم بهم تند تند و بعد بگیم خوبه که هستی...
دلم برای پ.ج تنگ شده که چرت و پرت بگیم بخندیم...
دلم برای پ.ن تنگ شده که بریم کافه ...
دلم برای بلوط تنگ شده که زنگ بزنه ۱۰دقیقه دیگه میام دنبالت و بریم کلی چیز میز بخوریم و تهش بریم تو کوه چایی زغالی بخوریم و سکوت کنیم و صدای طبیعت رو بشنویم و تو راه برگشتن کلی بخندیم و در نهایت مث همیشه بگه خوب باش، غصه نخوریا من هستم که باز بیای و بریم یه چایی باهم بخوریم.
دلم برای "تنها" با اون لحظهی شیرین کوردیش تنگ شده، وقتی حرف میزنه همه ش در تلاشم بفهمم چی میگه. پر از قصهست و جالبه داستانهاش.
دلم برای دوست یونانیم تنگ شده.
دلم برای شیرینی لبخند دوست ایتالیاییم تنگ شده.
دلم برای خیلیها تنگ شده...
دلم تئاتر هم میخواد. یه تئاتر خوب...
حال همه در همه، انگار جادوگر اعظم داره با ملاقهش دیگ در حال جوشش رو هی هم میزنه و ورد میخونه...
طاها یه نظر برام گذاشته، دو نفرهم لایک کردن.
راستش چیزی که برام جالب بود این بود که چقدر خوب میتونم سورئال بنویسم، فکر نمیکردم بتونم...
هوراااا خوشمان آمد از خودمان...
آرزومه بتونم مث ویلیام بنویسم یا بولگاکف...
ولی تنبلی میکنم تو نوشتن.