دل‌نوشته‌های یک حلزون
دل‌نوشته‌های یک حلزون

دل‌نوشته‌های یک حلزون

مهمونی

همسایه ما تو این وضعیت مهمونی گرفته... 

چه دل خجسته‌ای دارن...

دیوار

الان با سر میرم تو دیوار...

شبکه خبر

زدم شبکه خبر بفهمم چه خبره، همه زیرنویس ها و گفتگو ها و ترانه‌ها برای عزای عمومیه... 


خب الان من چکار کنم؟ 

رمز...

یکی نیست بگه رمزتو یه چیز آسون بذار....


۲ ساعته در به درم پیدا کنم رمز این بی صاحابو.... 



بغل

دلم بغل میخواد...

خوب خودتو جا کردی تو شعر و تو آوازم...


میگه:

دل به تو دادم... 

به اینجا میرسه انگار خودش داره برام میخونه.

 روز اول موهام بلند بود تا وسطای کمرم، موهامو با گیره بسته بسته بودم، به قول م شبیه الف‌ها، با یه شومیز آبی راه راه باریک که فقط از نزدیک راه راهش معلوم بود و شلوار جین و کتونی رنگی پاستلی و شالی که از رو سرم هی سر میخورد رفتم دفترش. 

اون روز رو خیلی دوست دارم، خیلی حرف زدیم و چشماش برق می‌زد وقتی از طراحی‌هاش می‌گفت. از من گفت، از اینکه چرا دیگه کار نمی‌کنم، غصه رو میشد تو چشماش دید، ولی خب دعوامم کرد... 

وقتی از کار جدیدش می‌گفت منو نمی‌دید، غرق میشد تو اون، خیلی راحت میشد فهمید چقدر عاشقشه و باهاش هم آغوشی می‌کرد..‌.

بعد رفت چایی برام بیاره، من غرق طراحیاش بودم که حس کردم نفسش میخوره به گردنم... رفتم عقب که منو نرنجونه...


هیچ حرفی نمیزد، چشماش همه چیو می‌گفت : دل به تو باختم... 


حالم بد شد، اون موقع قرص هم نمیخوردم، هرجا حالم بد میشد سرو ته میشدم... هرجا! 

دید حالم بده، ترسید. رو کاناپه دراز کشیدم، کوسن ها رو گذاشت زیر پام، خودش نشست رو کاناپه‌ی تکی و فقط نگام کرد... 

یه ۲۰ دقیقه اونجوری بودم... 

حالم  که بهتر شد، برام خوراکی آورد، خوردم و برگشتم... 


برام موزیکایی که میفرسته هم انگار تکه‌ای از وجودش هستن. 

معاشرت باهاش ورای دوست داشتنی که داره، خیلییییی مزه میده‌. هر بار که گفتگو داریم، خیلی چیزا یاد میگیرم، دریچه‌ای نو برام باز میکنه. حتی اگه فقط ۱۰ دقیقه حرف بزنیم.... حتی وقتی فقط یه عکس بفرسته برام. میشه ساعت ها نگاش کرد و از ترکیب و فرم و رنگ و ... نوشت. اون حتی نقاشیامو جور دیگه‌ای میبینه و این برام خیلی جذابه!


"او"  مرا دوست دارد، همیشه در هر شرایطی!


* یه موزیک منو کجاها که نمی‌بره...

وولند...

از دیروز تا الان آدم‌هایی بهم زنگ زدن که تعدادشون زیاد نبوده، اما عزیزن خیلییییی عزیز. دورتون بگردم من آخه... 


یه نفر هم میدونم خیلی نگرانمه اما به لطف اینترنت نصفه نیمه دسترسی ندارم بهش که بگم خوبم... عه شاید اینجارو بهش دادم بتونه بخونه. با کبوتر برات بوس میفرستم  بهت برسه...

---


کمدی الهی رو دوست دارم. الان تو دوزخشم.


کلا پیشنهادای خیلی جالبی میده فرشته‌ی سمت چپی. خیلیاااا حتی میشه عاشقش شد، وولندِ لعنتی... 


*وولند : کاراکتری در کتاب مرشد و مارگاریتا



---


دیگه پاشم یکم با  زئوس و بقیه وقت بگذرونم تا این روزا هم بگذره.... 


___


به ر زنگ زدم حالشو بپرسم، قطع کرد چرا؟