سفر در سفر...

تو این چند روز که نبودم. چقدر اوضاع همه چی عوض شده، مگه داریم؟


متوجه شدم یه سری آدما خیلی دل و دیوونه ن، خیلیااا. وسعتش قابل بیان نیست. اصن آدم از بعضی‌ها انتظار نداره. ولی همینه دیگه.

از اونور آدم‌هایی دیدم که در اوج سادگی، عمیق و دوست داشتنی بودند. 


آرامش خیلی زیادی داشتم...


خوابم میاد... بعد شاید بیشتر نوشتم‌

خسته

خیلی خسته‌م...


خیلی عجیب بود، فکر میکردم بعد از ۱۱ سال ببینمش کلی گریه کنم. ولی انگار نه انگار که ۱۱ سال گذشته... 


حرف زیاده.. خوابم میاد... ۲۳ ساعته بیدارم... 

آب

همه کارا رو سرو سامون دادم و چمدونم رو نصفه پیچوندم که اگه بشه فردا برم سفر... 

میرم خانواده رو ببینم. یکم استراحت کنم بعد از این همه درد و سختی بعد عمل...

دیگه اینکه یکی از نقاشی‌ها رو انجام ندادم، پس نمیتونم برسونم به دست صاحبش.  اصن این عمل و این بی نتی همه کارامو ریخت بهم. 

به هر حال الان خطر رفع شد و حالم خوبه... 

باز خوب شد نتم کم و بیش وصل شد و تونستم یه سری کارامو انجام بدم. حال یه سری از دوستامو بپرسم و از اینجور کارا.


همینا... ففط کم آب خوردم امروز... دیگه خسته شدم از این همه آب خوردن و آنتی بیوتیک‌های زیادی... فقط دو سه روز مونده هورااا

ذات

آدمی که منفعت‌طلبه هیچ وقت درست نمیشه... 


یادم اومد، تازه حق به جانب هم هستن این آدما. هرموقع اونا جهتشون رو عوض کردن، بقیه هم باید مث اردک پشت سرشون راه برن یا تایید بشن... عادت دارن به دیکته کردن. پذیرش هم که صفر...


حالت تهوع گرفتم یهو!

جمعه

اول صبحی بعد کلی وقت پیام داده خوابی؟ 

میگم بیدارم...

بعد میگه چه خبر؟

بعد من اعصاب تکست دادن ندارم که (البته به افرادی)... زنگ زدم بهش!

میگه تو جمعه‌ها چکار می‌کنی؟ :/


چرا واقعا  یه نفر باید دغدغه‌ی ذهنیش این باشه که من چکار میکنم جمعه‌ها :)))


بازم دمش گرم بهم فکر کرده!