دل‌نوشته‌های یک حلزون
دل‌نوشته‌های یک حلزون

دل‌نوشته‌های یک حلزون

افکار نصفه شبی

یعنیااااا اینا سالهای سال رفتن یه کشور دیگه زندگی می‌کنن اما هیچ فرقی با ۱۲ سال قبلششون نکردن. مگه داریم؟ 

همه ش توهم اینو دارن ملت تو ما تحت اینا زندگی می‌کنن...

 آخه مگه جا قحطیه؟ 

ما خودمون الان تو دوزخ داریم زندگی می‌کنیم، خیلی باید احمق باشیم که به جای یه مکان خوش آب و هوا وخوب، ما تحت شما هارو برای زندگی برگزینیم... 


احمق‌های متوهم خود بزرگ بین...

فرو رفتگی...

گاهی دلم میخواد برم بیشتر و بیشتر تو لاکم، حتی حرف هم نزنم. 


فکر می‌کردم اینجا بنویسم حالم بهتر میشه، حس و حالم بهتر و بهتر میشه، ولی متاسفانه هر کس یه چیزی میگه بهم. از نظر منطقی به هر کسی حق میدم که هر برداشتی کنه از نوشته‌هام ولی خب من حال توضیح دادن ندارم... 


احتمالا دیگه اینجا ننویسم. 

دلم...

یه سری از آدم‌ها هم  هیچی ندارن برا ارئه، اما باهوش هستن یا در طول زمان یاد گرفتن که چکار کنن بهتره براشون. 

به هر حال خیلی‌ها شبیه طبل تو خالی هستن. 



* دلم برای حرف زدن با سین تنگ شده، گفتگو‌کردن باهاش خیلی شیرینه... 

دلم برای الف تنگ شده که جیک و پوک زندگیمونو بگیم بهم تند تند و بعد بگیم خوبه که هستی... 

دلم برای پ.ج تنگ شده که چرت و پرت بگیم بخندیم...

دلم برای  پ.ن تنگ شده که بریم کافه ...

دلم برای بلوط تنگ شده که زنگ بزنه ۱۰دقیقه دیگه میام دنبالت و بریم کلی چیز میز بخوریم و ته‌ش بریم تو کوه چایی زغالی بخوریم و سکوت کنیم و صدای طبیعت رو بشنویم و تو راه برگشتن کلی بخندیم و در نهایت مث همیشه بگه خوب باش، غصه نخوریا من هستم که باز بیای و بریم یه چایی باهم بخوریم.

دلم برای "تنها" با اون لحظه‌ی شیرین کوردیش تنگ شده، وقتی حرف میزنه همه ش در تلاشم بفهمم چی میگه. پر از قصه‌ست و جالبه داستان‌هاش.

دلم برای دوست یونانیم تنگ شده. 

دلم برای شیرینی لبخند دوست ایتالیاییم تنگ شده.

دلم برای خیلی‌ها تنگ شده... 


دلم تئاتر هم میخواد. یه تئاتر خوب... 

معجون

حال همه در همه، انگار جادوگر اعظم داره با ملاقه‌ش دیگ در حال جوشش رو هی هم میزنه و ورد می‌خونه... 


طاها

طاها یه نظر برام‌  گذاشته، دو نفرهم  لایک کردن. 

راستش چیزی که برام جالب بود این بود که چقدر خوب میتونم سورئال بنویسم، فکر نمیکردم بتونم... 

هوراااا خوشمان آمد از خودمان... 


آرزومه بتونم مث ویلیام بنویسم یا بولگاکف... 

ولی تنبلی می‌کنم تو نوشتن.

معرفی

سلطان کوفت‌کن لحظه‌های شیرین رو بهتون معرفی می‌کنم، این شما و این هم آقای میم... 



قصه

زندگی در عین معناداشتن برام هیچ و پوچه... 

همیشه میدونم ته‌ش هیچ هست. 

۱۹ سال پیش تو وبلاگم نوشتم زندگی یک هیچ بزرگ است... 

گاهی میگم در اوج بی عقلی، عقلم می‌رسیده‌ها.

فک کن سالها گذشته؛ پر از اتفاق‌هایی که نگم براته... 

ولی همچنان هستم، چنان ذوق دارم برای زندگی کردن که در کمتر کسی دیدم... 

نه ذوق الکی، از جون و دل و این به این معنا نیست که مرگ برام ترسناکه نه، صرفا چون چند سالی‌ست از مرگ برگشتم و میدونم از مرگ بدتر هم هست، سعی کردم و می‌کنم زندگی کنم بیشتر و بیشتر... 


اما از اون اتفاق به بعد، من خیلی آروم‌تر شدم. بیشتر دیدم، بیشتر شنیدم، بیشتر دوست داشتم، بیشتر سکوت کردم، بیشتر فکر کردم...


بهای سنگینی دادم تا چیزهایی رو یاد بگیرم که منِ الان رو شکل داده. 


از بنی ممنونم، که همون سال‌ها بهم گفت طاعون کامو رو بخونم و بعدش تهوع سارتر... حتی شماره شو ندارم. از گردالی ممنونم که کلی کتاب خوب معرفی میکرد بهم همیشه، از استاد ممنونم که ساعت‌ها با هم گفتگو می‌کردیم و هی برام پنجره باز می‌کرد ... 

از خیلی ها ممنونم... و چقدر بده که به همه‌شون یه بغل گنده بدهکارم. 


به قول شاعر، لحظه‌های بی قصه رو طاقت ندارم... 

خوشحالم که زندگیم پر از قصه‌ست.


صبر تا کی؟

مکالمات این روزهام صرفا احوال پرسیه، و چه دلچسبه. 

فقط موندم اون چرا یک بار هم زنگ نزد... 

من بارها خواستم زنگ بزنم بهش اما گفتم یکم صبر کن. ببین اون اصن زنگ میزنه... 

اما همونجور که میم میگه برای اون اصلا مهم نیستم. من که نمیدونم تو سرش چیه و اون قضیه رو از چه ور میبینه اما باورم اینه که اگه کسی میگه دوستم داره، تو این وضعیت هرچقدر هم من بد، نهایت یه پیام میداد... 


من دوست‌داشتن رو از کسی یاد گرفتم که داد زدم سرش و بهش گفتم نمی‌خوامت و اون با آرامش نگام کرد و گفت ولی من دوستت دارم حتی وقتی منو نمیخوای... 



---

ادامه‌نوشت : زنگ زدم بهش، انگار نه انگار... خوب بود!

خلبان

فک کنم خلبان جنگنده عاشقم شده، آخه از دیروز بالا سر خونه ایستاده، خب لعنتی یه گل بارونی، یه قلبی، یه حرکتی،  یه چیزی... یکم رمانتیک‌تر باش!

لعنتیِ پر سر و صدا...



  * مث حبیب لیسانسه‌ها که توهم داشت همه عاشقشن :))

بامیه

میدونه بامیه رو خیلی بیشتر‌‌تر دوست دارم، دیشب برام یه جعبه بامیه آورد... 


چشام که برق میزنن، انگار دنیارو بهش دادی. 


"تو" شیرینیِ لحظه‌های جنگ‌زده‌ی منی... بامیه