دل‌نوشته‌های یک حلزون
دل‌نوشته‌های یک حلزون

دل‌نوشته‌های یک حلزون

جلسه

دلتنگ استادم هستم، بعد از فوت مادرش نمی دونم چی شد که دیگه تو اینستا کمتر و کمتر اومد، البته که فقط نبود مادرش علتش نبوده، اما بیشتر و بیشتر تو فیسبوکه. برام عجیب دوست داشتنیه. زنش رو هم خیلی دوست دارم. آدم هایی اصیل و مهربان. 

جلسه ی نقد کتابش رو که رفتم، هنوز صورتم دفرمه بود. تو لابی نشسته بودم. منو دید، شاید دلش میخواست دست بکشه رو صورتم. فقط با نگاهش رد خطوط صورتم رو می گرفت. به لبخند کجم نگاه می کرد. شاید داشت تلاش می کرد منِ قبلی رو به یاد بیاره. شاید از گفتن کلمات عاجز شده بود. با چشمانی پر از اشک ازم تشکر کرد که اومدم...

اولین بارم بود تو همچین جلسه ای حضور پیدا می کردم. نمی دونستم دقیقا چی به چیه... یه جا نشستم.اطرافم پر از آدمهایی بود که بسیار می خواندند و من چون حلزونی کوچک کمی فقط کمی سرم رو آورده بودم بیرون. 

اون آقایی که یادم نیست اسمش رو کاغذهاشو مرتب کرد و جلسه شروع شد. شبیه ایگو بود در موش سر آشپز...

شروع کرد به نقد کردن کتاب. از مقدمه گرفته تااااااااا آخر کتاب.

و من دیدم چه بی رحمانه نقد می کنه... یادمه یه جاییش رو بی خودی داشت می گفت و من دلم میخواست جوابش را بدهم ولی، ولی من میان آن همه بزرگ جرات نکردم. شهامتش را نداشتم... از نظر روحی در ضعیف ترین حال ممکن بودم... می شکستم اگر با لحنی تند جوابم را می داد... صورتم خیس می شد...

وسطای جلسه خانمی دست گذاشت رو شانه هایم و لبخندی مهربان که تا جانم رسوخ کرد نثارم کرد.

در آخر نوبت استاد بود که در آن محاکمه از خودش دفاع کند و چه خوش سخن گفت.

جلسه تمام شد. 


از اون روز سالها میگذره و من دلتنگشونم. سال جدید حتما به دیدنشون میرم، با خانمش که حرف میزنم قلبم براش شکوفه بارون میشه. بعضی ها برام عجیب عزیزند. مهرشان بی کرانه...

سوری

خب با توجه به نظر سوری جون، من در پیری هم باید برم تو لاک خودم...

آقا دوست پسر تو کهنسالی هم کنسل شد!


هی من نمیخوام برم تو لاکم... هی نمی ذارین...


هعی...


تبت

خب این نمای وبلاگ رو بیشتر دوست دارم...

از جاهایی که الان در این لحظه دلم میخوادبودم، تبت هست!



---

تراویس برام کامنت گذاشته پیر بشم کسی خرجم نمیکنه!

سوال اینجاست یعنی اینقدر آدما دودوتا چارتا میکنن تو دوست داشتن هاشون؟

راستش من اونقدرا خوشبینم که همچنان هدفم همونه که ساعتی قبل گفتم...


---

از اونجایی که سین الان یه جای خوش آب و هواست، و میتونه بعد از کارش اندکی در دل طبیعت باشه، بهش حسودیم میشه...


باید برای سین هم یه اسم پیدا کنم، دوست ندارم بهش بگم سین.

اسمش رو میذارم ...اومممممم...  شاید شَدو/ Shadow  بهترین و مناسبت ترین باشه.آره شدو خوبه!

Hamnet

امروز همنت رو دیدم، دوسش داشتم... 


شدیدا نیازمند طبیعت هستم، بشینم تو طبیعت چایی بخورم، البته که یه نفر دیگه اینکارارو کنه... بله!


مامانِ پیت دیروز بهم زنگ زد، کلی از اینور اونور گفت، منم قشنگ بهش رسوندم که من از پیت ناراحتم. هرچند میدونه ولی خب بهش گفتم تو این روزها آدم‌ها از سر خشم و ... حرفایی میزنن که شاید بعدا پشیمون بشن. اما میدونی چی میشه؟ اون آدما دیگه برام ارزشی ندارن... 


پیت کسیه که نمیشه گفت برام میمیره، اما دوستم داره، سالهاست، و خب علاوه بر اینکه هیچوقت نمیشه باهم باشیم، من هم نمیخوام. 


آخرین بار زود دوید در خونه بابا رو برام باز کرد، بی‌هوا گفتم خودم درو باز میکردم، مرسی . 

گفت همیشه برات درو باز میکنم... 


میدونم هم آرزوش چیه، اما اون آرزوش رو به گور میبره!

اما آرزو بر جوانان عیب نیست... 

حالا شاید تو پیری بهش گفتم بیاد دوست پسرم بشه ، پولدارم هست..:)))


زیادی تو خونه موندن جنون میاره... خدا رحم کنه بهم. 

هدف کهنسالی

چند دقیقه پیش متوجه شدم، یکی از اهدافم در پیری، داشتن دوست‌پسر پولداره... 


با تشکر

عروسیِ من

همسایه پایینیم، همچین مهمونی داده، انگار عروسی منه :/

بعد خودش همه ش بالاست، به هر بهانه ای...

اون روز اومده میگه لطفا تو تراس سیگار نکش، خاکسترش ریخته تو تراس ما رو لباسام...

گفتم خانمممم من سیگار نمی‌کشم. 

گفت بیا ببین، یعنی دروغ می‌گم؟؟؟؟

گفتم بهش، من سیگار نمی‌کشم و درو بستم!!!!!


زنیکه دیوانه‌ست... 

----


کلا اخبار رو دنبال نمی‌کنم، اما این روزا از اینجاhttps://wars-and-history.blogsky.com/ چک می‌کنم. مختصر، جامع و واضح.  


---


داشتم به این فکر میکردم، تمام چک‌آپ‌هام موند برای بعد عید :/

پا

تنها ۱ دقیقه به تلگرام وصل شدم و تمام...

ولی چون با جگر خونی بود تصمیم گرفتم نرفتم دیگه. اما چقدر دلتنگش بودم. آبی دوست داشتنی...


نیکو راستش پیام داده بود همه جا، اما جواب ندادم... 

دلم گرفته ازش و دیگه کاری باهاش ندارم. دیگه یا خیلی سرد جوابش رو میدم یا کلا جواب نمیدم... 



نشستم فیگور پام رو کشیدم... 

تا حالا از این چیزا نکشیدم. به درد فوت فتیشا میخوره :)))



حوصله

تو دفتر طراحیم شروع کردم با بی‌حوصلگی کشیدن... 

شاید حوصله‌م درست بشه!

آغوش

الان دیدم فیشرمَن دو تا از تی‌شرتاشو برام گذاشته رو مبل... 

بپوشمش گم میشم توش... 

ولی چه خوب که برام گذاشتشون. اولش هی گفتم نمیخوام اما اون کار خودشو کرد... 

فک کنم اصلا نشورمشون.‌‌‌... دلتنگش شدم بپوشمشون و درش بیارم بعد...



تلگرام

بعضی ها تلگرام دارن، منم میخوام خب...