دوز به دوز...

یک هفته‌ و چند روزه چسبیدم تو مبل... به خودم می‌پیچم از تهوع و حال بد... ولی خب بشه دو هفته تموم میشه این وضعیت، و من نجات پیدا می‌کنم از داروها...

تا جمعه برنامه‌م مشخص میشه برا سفر... 

اگه برم که میرم خوش‌گذرونی... نرم بازم خوبه می‌شینم اون کتاب رو صوتی‌کردنش رو تموم می‌کنم تا وقتی نت‌ها درست بشن، آپلودشون کنم... 

اون چند تا سفارش رو سر و سامون بدم. 

خلاصه کمی زندگی کنم... 


همدم و همراه این روزهای من، سریال اجل معلق بوده، بامزه‌‌ست. گاهی دوست دارم فیلم یا کتاب ساده و روان ببینم و بخونم و فکر نکنم. 


بلوط رو دوست دارم، هر موقع زنگ می‌زنه انگار جون می‌گیرم.

به گوزن هم باید زنگ بزنم تولدش چند روز پیش بود. 


برم دوز بعدی رو نوش‌جان کنم... 

هومممم....

الان دیدم دوستای وبلاگیم همه‌شون وبلاگاشون رو بستن، از اونور یکیشونم یه وضعیتی داشت که اصلا نگم... 


هووووف!

پت و مت

پت و مت بیشتر از اینکه باعث خندیدنم بشن، عصبیم می‌کنن... 

احمقا...

نا‌ آشنا

گاهی فکر می‌کنم مرده‌‌م، از بیرون خودمو می‌بینم. برای خودم نا آشنام... نمیدونم چه حسی دارم...

تلفن

حوصله تلفن جواب دادن رو هم ندارم... 

... 

امروز نمیخوام حرف بزنم. 

اگه حوصله داشتم میرفتم خونه ر... والا