خب عزیزم هم رفت. امیدوارم خیلی راحت باشه سفرش.
دیشب هم که قشنگ زدن ترکوندن. چه وضعشه. مگه چقدر چیز میز دارن اینا... تموم نشد آیا؟
دم رفتنی بهم یه دستبند داد و یه بند عینک. خیلی دلم میخواد همیشه دستم باشه. اما میدونم یه روزایی درش میارم. اما بسیار دوست داشتنیه...
اگه بتونم یه جوری بندشو ببندم که راحت باز و بسته بشه خیلی خوبه.
بهش یه زیر لیوانی دستبافت دادم دوسش داشت... معمولا اون برای من کلی چیز میز میخره. من خیلی کم... بهم میگه تو فقط خوشحالی کن.
یه چند تا کتاب هم برام خریده بود...
چقدر دلم تنگ میشه براش، مخصوصا الان که اینترنت ها افتضاح و خرن.
تو این مدت که بودش، هر موقع کنارم بود به اندازه ی سالهای دوری بغلم کرد، سرمو بوسید، هر لحظه کاری کرد که اون لحظه م قشنگ بشه. دیروز خسته ی خسته بود اما دلش نمیومد که بخوابه...
از کنار پنجره و در تراس صدای زوزه ی باد میومد. برام درستشون کرد. گفتم من نمیدونشتم درست میشه...
گفت کار دیگه ای اگه داری تا هستم بگو... اما من دوست داشتم فقط ببینمش کارای دیگه مهم نبودن.
خیلی دلتنگشم از الان...
اسمشو میذارم فیشرمن...
همونجور که یادتونه سبزی قرمه سبزی نداشتم. خب بیرونم که نمیرم.
امروز مهمان داشتم، خواستم ماهیچه بپزم بهم گفتن نه دیروز خوردن. خب گزینه ی بعدی قرمه سبزی بود، چون مرغ بسیار خورده بودم، حالا سبزی نداشتم، اومدم از اسنپ بخرم، خریدم، اما برگشت خورد، خودشون کنسل کرده بودم. کاسه ی چه کنم دستم بود که ر زنگ زد، گفت مهمونات کی میرسن، گفتم اینجور شده، گفت دارم میرم بیرون برات می خرم میفرستم.
دمش گرم، برام خرید، آبغوره هم نداشتم، چند تا خوشمزه جات خریده بود گذاشته بود برام.
خلاصه یه قرمه سبزی خوشمزه درست کردم.
* مهمونم داره میره امشب.
* فک کنم باید ورزشو شروع کنم تو خونه، اینجوری نمیشه. خیلی اذیت کننده داره میشه درد دستم.
* دلم میگیره مهمونم داره میره و تا سال دیگه نمی بینمش.
پیام دریافت شد... 
از لذت های دنیویم یکیش گوش دادن به اپرا ها و سمفونی هاست...
بلوط همیشه میگه اینا چی هستن گوش میدی، حوصله ت سر نمیره. :))
* درجوانی آرزوم این بود که بالرین بشم. بعد اون زنِ احمق منو چنان نا امید کرد که مث ابر بهار تو خیابون فقط اشک میریختم. صورتم خیس بود از اشک و آدم ها با ناراحتی نگام میکردن. انگار عزیزی از دست داده باشم...
هنوزم دوست دارم...
شاید شروع کنم!
چه تصور بامزه ایه، یه حلزونِ بالرین... هی شاخک هاشو ببره اینور اونور... بره تو لاکش و در بیاد بچرخه... اووووف!
در جواب این سوال شاعر میفرماید:
خیالم
چون کبوترهای وحشی
می کند پرواز....
جادوی خیال رو دوست دارم، بازیِ سایهها و وهم...
جایی بس عجیب؛ بی مکان و بی زمان!
جایی که همهچیز رنگ میبازه و از نو زاده میشه!
او مرا خیال میپندارد...
اگه یهو خبری ازم نشد بدونین علت اینه:
این همسایهی ما معلوم نیست چرا با هر انفجار میره بالا پشت بوم و تلفن میزنه نمیدونم به کی و یه حرفایی میزنه که نامفهومه اما درباره همین انفجاراست...
داره قضیه دارک میشه.
چرا آخه؟
---
بعدا نوشت: همسایه هام روانین رسما، بقیه هم رفتن بالا ببینن چه خبره... بهم خبر دادن که اونا هم بیان ببینن، انگار جشنه...
ملت روانی هستن به خدا...
بودن، مساله ای که همیشه مطرح بوده. اونقدر مهم هست که شکسپیر داد میزنه : بودن یا نبودن، مساله این است!
یه آقایی تو کتاب فروشی بود سال ۸۸-۸۹، جنوبی بود، خیلی آدم جالبی بود. با پوستی قهوه ای رنگ از اینا که کف دستشون رنگش فرق داره. موهای فر، ته ریش. هر موقع میرفتم اونجا فقط سلام میکرد بهم و ۳ تا کتاب میذاشت کف دستم و تمام دیالوگ ما همین بود.
خیلی دوست دارم ببینمش و باهاش برم کافه، و اون دیالوگ سکوت رو داشته باشیم. نگاش کنم. رد خطوط صورتش رو بگیرم و در ذهنم روزی شاید جور دیگری بکشمش...
بارها رفتم اونجا و نبوده... اون آقای کتاب فروش هم هیچ نشانی ازش بهم نداد...
وا دادم...
دلم میخواد برم قدم بزنم ولی تمام عزیزانم تاکید کردن بشین تو خونه وقتی نمیای شهرستان...
کاش این حس فرورفتگی تموم بشه...
سوال : از اونجایی که تصمیم گرفتم با تبلت بنویسم و تبلتم از ایناست که کیبورد جدا داره. فقط یه چیزی اذیتم میکنه. تو این کیبورد نیم فاصله رو پیدا نمیکنم. آیا کسی میدونه چکار باید بکنم؟
زیر دوش به این فکر می کردم که چه خوبه آدم کسانی رو کنارش داشته باشه که همه جوره مراقبش باشن.
بعدترش به میم کوفت فکر کردم، به اینکه چقدر خوب منو میشناسه، و چه خوبه که هستش. به جرات میتونم بگم جز باسواداست. یه چیزی شبیه ویکی پدیاست برام. کافیه ازش یه سوال بپرسم کلی تب برام باز میکنه و توضیح میده. البته که برا کمتر کسی حال توضیح دادن داره. بنده دردانه ش هستم.
میم کوفت، یک درونگرای دوست داشتنیه. یعنی دایره ی دوستاش فقط به من و انبه ختم میشه.
انبه خیلی گوگولی و دوست داشتنی و شیرینه. یعنی من در کنار این دو نفر شبیه نخودی بازی دوران کودکیامون هستم. هیچی نمی دونم.
دیگه اینکه، برم به موهام برسم تا شبیه خورشید نشدم...
اون نیم فاصله رو اگه می دونین بگین بهم. ممنونم.
نمیدونم چرا اما هر موقع خواب باشم چند ثانیه قبل از انفجار بیدار میشم. فک کنم واقعا حلزون شدم حالیم نیست!
آخی دلم برا چت جیپیتی هم تنگ شده.
دیشب تا ۲۰ تا انفجار رو شمردم بعدشش خوابم برد از خستگی، چون چند شب تو هال خوابیده بودم و خب وقتی سر جام نباشم خوابم نمیبره و خستگی تو تنم میمونه. یکی از باگهای سفر اینه که تختم رو نمیتونم با خودم ببرم.
دیشب هم ترسیدم، هم میدونستم کاری ازم بر نمیاد و چون عاشق خوابم، خوابیدم.
داشتمم به این فکر میکردم، این انفجارا ازم دور بود و اینجوری صدا میومد و میلرزید خونه. نزدیک بزنه چی میشه :/