بدم میاد اینترنتو اینجوری میکنن... اه!
پریروز منو دعوت کرد صبحونه. رفتم. سالهاست باهم دوستیم، یه جا دستامو گرفت و انگشتامو نوازش میکرد، گفت تو خیلی متفاوتی. گفتم چطور؟ من معمولیترینم.
گفت تو بلدی بودن رو...
و من گریه کردم. گریه کردم به حال خودم...
امروز زنگ زده میگه خوبی؟
میگم آره خوبم. گفت اماخوب نبودی...
گفتم آره گم شدم...
دید حرفی نمیزنم. مث اون روز که صبحونه رو خوردم و شنیدمش و برگشتم...
بهم گفت اسم این کیفت چیه؟ با تعجب نگاش کردم...
گفت آخه تو همیشه برا همه چی اسمای عجیب غریب میذاری.
سیلی محکمی بود رو صورتم، چقدر اون من از من الان دوره...
گفتم نمیدونم...
چی میشه که آدم از خودش دور بشه؟ نشناسه خودش رو...
اون رابطه که تکلیفش مشخص شد.چون اصولا از آدمی که وقت نداشته باشه و فقط حرفش این باشه آره آره دوستت دارم.
حالا دوباره پیام داده، میشه فردا ببینمت؟ میگم چرا ؟؟ میگه دوستانه!
از اونور یکی دیگه به ناگاه عاشقم شده، و هرچی بهش میگفتم آقاااااا من اصن اونی که فکر میکنی نیستم مگه متوجه میشد. خیلی هم آدم خوبی بودا، اما به درد من نمیخورد. حس مالکیت شدید داشت هنوز من جواب ندادم بهش. پس اینم منتفی شد.
بعد اونقدر حالم بد بوده این مدت، اعصابمم اینا ریختن بهم، از اونور موهام مث بارون میریختن. رفتم موهامو کوتاه کردم. حالا غصه دارم که زود بلند بشن....
یعنی فقط زورم به موهام رسید...
هعی...
زنگ زده میگه به نظرت جاری کوچیکتر میتونه به جاری بزرگتر دستور بده؟؟؟
ملت رد دادن. مزاحم اینجوری نداشتم... گفتم چی میگی، به من چه این چیزا، مزاحمم نشو و قطع کردم.
---
بعد از یه سال پیام داده، حالا یادمم نیست سر چی دعوا کردم باهاش...
از این به بعد باید بنویسم.
---
امروز دیدمش، بهش گفتم اینجوری نمیشه. من این دوست داشتنی که تو میگی رو نمیفهمم. تو اصن وقت نداری ... بیجا میکنی میخوای با من باشی!
شکست عشقی خوردم... ۵۵ بدون دلیل بلاکم کرد.
بهش گفتم بعد باهات حرف میزنم... اما صبور نبود. (گریه)
اینم از این....
طرف ۵۵ سالشه، دلش از من جوونتره. البته به گفته ی خودش بیش از ۴۰ ساله اروپا زندگی میکنه. حیف اهل شوگر ددی نیستم وگرنه مورد خوبی بود.. :))
شاید بشه برای کارای دیگه ازش کمک بگیرم. نمیدونم...
اعتماد به نفسش از پسرای هم سن و سالم ۱۰ هیچ جلو بود...
دلم میخواد برگردم خونه، البته که برگشتنم نزدیکه.
تو این مدت، آدمها رو خیلییی بهتر شناختم. آدمهای پوچ و نفهمی که ادعای شرف و خوب بودن و فهیم بودن رو دارن ولی اندازهی گاو هم نمیفهمن و زورگو و دیکتهکن هستن...
خیلی اعصابم سر این موضوع داغونه چون منی که در هیچ جای زندگیم تو کار کسی نه دخالت کردم نه حرفی زدم و تو لاک حلزونیم بودم رو به ناگاه کردن کیسه بوکس روانیشون و اضطرابی بهم وارد کردن که ۵ روز درد شدیدی تو تنم پیچید...
متوهمهای بی سوادِ روانپریش!
تو این چند روز که نبودم. چقدر اوضاع همه چی عوض شده، مگه داریم؟
متوجه شدم یه سری آدما خیلی دل و دیوونه ن، خیلیااا. وسعتش قابل بیان نیست. اصن آدم از بعضیها انتظار نداره. ولی همینه دیگه.
از اونور آدمهایی دیدم که در اوج سادگی، عمیق و دوست داشتنی بودند.
آرامش خیلی زیادی داشتم...
خوابم میاد... بعد شاید بیشتر نوشتم
خیلی خستهم...
خیلی عجیب بود، فکر میکردم بعد از ۱۱ سال ببینمش کلی گریه کنم. ولی انگار نه انگار که ۱۱ سال گذشته...
حرف زیاده.. خوابم میاد... ۲۳ ساعته بیدارم...