دل‌نوشته‌های یک حلزون
دل‌نوشته‌های یک حلزون

دل‌نوشته‌های یک حلزون

آب

همه کارا رو سرو سامون دادم و چمدونم رو نصفه پیچوندم که اگه بشه فردا برم سفر... 

میرم خانواده رو ببینم. یکم استراحت کنم بعد از این همه درد و سختی بعد عمل...

دیگه اینکه یکی از نقاشی‌ها رو انجام ندادم، پس نمیتونم برسونم به دست صاحبش.  اصن این عمل و این بی نتی همه کارامو ریخت بهم. 

به هر حال الان خطر رفع شد و حالم خوبه... 

باز خوب شد نتم کم و بیش وصل شد و تونستم یه سری کارامو انجام بدم. حال یه سری از دوستامو بپرسم و از اینجور کارا.


همینا... ففط کم آب خوردم امروز... دیگه خسته شدم از این همه آب خوردن و آنتی بیوتیک‌های زیادی... فقط دو سه روز مونده هورااا

ذات

آدمی که منفعت‌طلبه هیچ وقت درست نمیشه... 


یادم اومد، تازه حق به جانب هم هستن این آدما. هرموقع اونا جهتشون رو عوض کردن، بقیه هم باید مث اردک پشت سرشون راه برن یا تایید بشن... عادت دارن به دیکته کردن. پذیرش هم که صفر...


حالت تهوع گرفتم یهو!

جمعه

اول صبحی بعد کلی وقت پیام داده خوابی؟ 

میگم بیدارم...

بعد میگه چه خبر؟

بعد من اعصاب تکست دادن ندارم که (البته به افرادی)... زنگ زدم بهش!

میگه تو جمعه‌ها چکار می‌کنی؟ :/


چرا واقعا  یه نفر باید دغدغه‌ی ذهنیش این باشه که من چکار میکنم جمعه‌ها :)))


بازم دمش گرم بهم فکر کرده!

میشنوی؟

یعنیاااااا جوری حبیب از ته دل میخونه، میشنوی صداااااای قلبممممم واسه تو میزنه هر باااااااار.... آدم دلش میخواد هی عاشق بشه.... 


برم صبحونه‌ی بدونِ پنیر بخورم ... هووووف!

پنیر

یعنی من چند روز دیگه خودمو با پنیر روزانه مثلثی خفه می‌کنم...

شونه

از اینکه نیازی به شونه زدن موهام ندارم خوشحالم.

 تازه هر روز یه مدل جدید میشه...

 بی‌تکرار، بی بدیل....

بله!

خسته

یه روز شلوغِ نسبتا خوبی بود امروز...


فقط ۷۰۰ تومن تو همین دو روز پول قبض موبایل دادم، چجوری حساب میکنن؟ 

من دیگه خسته م اینترنت درست و حسابی میخوام...


ماتم

کاشکی یه بارون بزنه 

غم شهر رو بشوره ببره

اینجاشو که گیر افتادیم

یکمی زودتر بگذره... 


من دیگه نت درست و حسابی می‌خوام، تامام 

دوز به دوز...

یک هفته‌ و چند روزه چسبیدم تو مبل... به خودم می‌پیچم از تهوع و حال بد... ولی خب بشه دو هفته تموم میشه این وضعیت، و من نجات پیدا می‌کنم از داروها...

تا جمعه برنامه‌م مشخص میشه برا سفر... 

اگه برم که میرم خوش‌گذرونی... نرم بازم خوبه می‌شینم اون کتاب رو صوتی‌کردنش رو تموم می‌کنم تا وقتی نت‌ها درست بشن، آپلودشون کنم... 

اون چند تا سفارش رو سر و سامون بدم. 

خلاصه کمی زندگی کنم... 


همدم و همراه این روزهای من، سریال اجل معلق بوده، بامزه‌‌ست. گاهی دوست دارم فیلم یا کتاب ساده و روان ببینم و بخونم و فکر نکنم. 


بلوط رو دوست دارم، هر موقع زنگ می‌زنه انگار جون می‌گیرم.

به گوزن هم باید زنگ بزنم تولدش چند روز پیش بود. 


برم دوز بعدی رو نوش‌جان کنم... 

هومممم....

الان دیدم دوستای وبلاگیم همه‌شون وبلاگاشون رو بستن، از اونور یکیشونم یه وضعیتی داشت که اصلا نگم... 


هووووف!