خیلی نوشتم و پاک کردم...
البته ریختمشون تو چرکنویس :|
اینجا....
https://uupload.ir/view/4_5868707982576983650_8izm.mp3...
این موقع زنگ زده میگه خوبی؟
میگم آره خوبم...
میگه چند ساعت پیش خیلی صداهای بدی اومد، گفتم شاید ترسیدی :/
خب مثلا اگه من ترسیدهباشم، الان وقتشه حالمو بپرسی؟
بیشتر زنگ زده بود فضولی کنه، چرا نمیری شیراز؟؟؟؟
نمیخوام برم به تو چه!
نمیدونم، کلا حوصلهی جفنگیاتشو ندارم، فکر کردم کار خیلی واجب داره که جوابشو دادم، دخترهی دیوانه!
یادم رفت نوشت : تو این مدت یک بار هم زنگ نزده بهم! من دو بار زنگ زدم جویای حالش شدم، اما دیدم منو بلاک کرده ... واقعا نمیفهممش... بعد من یادم رفته بود که این حرکتو زده.. وگرنه جواب نمیدادم. اه الان یادم اومد :))
بریم از بانو C.C. CATCH بشنویم، حال و هوامون عوض بشه...
---
زنگ زدم بهش، رفت رو پیغام گیر، فک کنم فیشرمن رسیده باشه...
همه ش فکر میکردم امروز شنبه ست، نگو جمعه ست. بهم گفت جمعه صبح زنگ بزن بهم و من الان زنگ زدم، احتمالا خوابه...
--
دلم قدم زدن میخواد...
ولی من آدم قدم زدن های طولانی نیستم... نه که نخوام، در توانم نیست. پس هی باید ایستاد و نفسی تازه کنم.
حتی دلم کوه که میخواد، بلوط منو با ماشین می بره پارک کوهستانی تا اون بالاها که من بتونم اون بالا بشینم و خیره بشم به طبیعت ....
دیشب داشتم به این فکر میکردم اگه یهموقع تو خیابون جایی حاالم خیلی بد بشه و اشتباهی بهم قرص نیتروگلیسیرین بدن چی؟ قشنگ میرم اون دنیا! بعد به این فکر کردم تتو هم بد نیستا، رو پیشونیم بنویسم تیلت مثبت :))
ولی من تتو ندوست...
البته تا الان اونجور حالم بد نشده که نتونم خودمو جمع و جور کنم.
اما این روزا هی یادم میره دارومو بخورم... این بده!
امروز آلارم گوشیمو فعال کردم یادم نره...
دیروز میم کوفت پرسید داروهاتو میخوری؟ دروغ گفتم بهش چون میدونستم نگرانم میشه و بعدش شروع میکنه به نصیحت و دعوا کردن...
یه جمله هم تو کمدی الهی خوندم جالب بود... اما یادم نیست. فقط بدونین جالب بود و بهش خیلی فکر کردم. :دی
ازم می پرسه تو چرا همیشه لاک قرمز میزنی؟
میگم همیشه که نیست 99 درصد مواقع اینه!
میگه آره دیگه بیشتر موقع ها قرمزه...
میگم چون من عاشق لاک قرمزم... رنگای دیگه رو فقط یه روز تحمل میکنم. اما لاک قرمز با روانم هم آغوشی داره...
با نگاهی پر تاسف میگه اصلنم قشنگ نیست! خیلی دمده هست.
میگم مهم نیست. من قرمز دوست دارم.
بعد میگه تو چرا خودت لاک میزنی؟ نمیری ژلیش و این چیزا.
میگم ببین من با دستام زندگی میکنم، ژلیش نمیذاره زندگی کنم. حس سر انگشتامو عوض میکنه. خوشم نمیاد.
کفری میشه... میگه هیچیت مث آدمیزاد نیست.
لبخندی به پهنای صورتم میزنم و میگم خب من حلزونم...
جدیدا دلم میخواد همهش بخوابم و این اصلا نشونهی خوبی نیست به نظرم...
نمیدونم چند روزه که خونه هستم و بیرون نرفتم.
نمیدونم چی قراره بشه...
روزا که بیدارم، دوش میگیرم، غذا میپزم، میخورم، میشورم، کتاب میخونم ،خط خطی می کشم، فیلم میبینم، اینجا میام ، چای مینوشم و اینها هی تکرار میشن...
اون لا ماها به عزیزانم زنگ میزنم گاهی، گاهی حوصله ندارم حتی جواب بدم.
فک کنم دارم به فنا میرم و حالیم نیست...
دوست ندارم برم تو شلوغیای خونهی بابا اینا چون اونجا خلوت معنایی نداره. اگه ببینن برا خودت یه گوشه داری فکر میکنی دچار اضطراب میشن که نکنه بچهم احساس تنهایی کنه و شروع میکنن به صحبت باهات، یا یه کاری دستت میدن...
دلم امشب یه بغل میخواست...
همین!
( دوستپسر دوران کهنسالی، فک کنم باید زودتر بیای :)))
خیلی با ذوق و شوق از خانمش میگفت.
ازش پرسیدم، چجوری با خانمت آشنا شدی؟
گفت: ارشد دانشگاه فلانجا بودم، دیدم یه باسن (البته واژهی دیگه به کاربرد) از دور داره میاد. گرفتمش!
واقعا معادلات ذهنیم ریخت بهم....
امروز فیلم MARTY SUPREME رو دیدم...
چقدر انسان رنج های متفاوتی رو تو زندگیش تجربه میکنه...
---
امروز فرصت شد با شدو کمی گفتگو کنیم. اون بیشتر مواقع ساکت هست و به من گوش میده، اما امروز اون بیشتر حرف زد، در مورد کتابایی که میخونه این روزا و آخرین چیزی که بهش رسیده و از اینجور چیزها. بهش گفتم بیشترتر برام بگه اونم گفت باشه، اما نمیدونم واقعا در آینده بیشترتر میگه یا نه...
---
خوبه چایی هستا... وگرنه وقتی بیکار میشدیم نمی دونستیم چکار کنیم :)))
امروز میخوام خودمو بکشم...
البته ترجیحم فیگوره تا پرتره... ببینم چه میکنم....
یهو دیدی به جای خودم ، منِ دیگری رو کشیدم...
اون منی که در جهانِ دگر است...